عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 19 تیر 1393
بازدید : 212
نویسنده : dastanak1

دو برادر با هم در یک مزرعه‌ی خانوادگی کار می‌کردند. یکی از برادرها متأهل بود و خانواده‌ی بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.

آن‌دو در پایان هر روز، ماحصل کار و زحمت‌شان را به‌طور مساوی بین هم تقسیم می‌کردند.

روزی برادر مجرد پیش خود اندیشید: این منصفانه نیست که ماحصل کار و زحمت‌مان را به‌طور مساوی با هم تقسیم کنیم. من مجرد هستم و تنها، و بالطبع نیازم هم خیلی کم است. به‌همین خاطر، او هر شب کیسه‌ای گندم از انبار کوچک خود برمی‌داشت. مزرعه‌ی مابین منزل خود و برادرش را پنهانی می‌پیمود و کیسه‌ی گندم را به انبار برادرش حمل می‌کرد.

از طرف دیگر، برادر متأهل هم پیش خود اندیشید: این منصفانه نیست که ماحصل کار و زحمت‌مان را به‌طور مساوی با هم تقسیم کنیم. از هرچه که بگذریم، من متأهل هستم و صاحب زن و بچه‌هایی که می‌توانند در سال‌های آتی زندگی، به یاری‌ام بشتابند. برادرم تک و تنهاست و کسی را ندارد تا در آن سال‌ها یار و یاورش باشد. به‌همین خاطر، او نیز هر شب کیسه‌ای گندم از انبار کوچک خود برمی‌داشت، مزرعه‌ی مابین منزل خود و برادرش را پنهانی می‌پیمود و کیسه‌ی گندم را به انبار برادرش حمل می‌کرد.

سال‌های متمادی، هر دو برادر گیج و مبهوت بودند، چون گندم انبار آن‌دو هرگز کم نمی‌شد.

یک‌شب تاریک، زمانی که هر دو برادر، پنهانی در حال حمل گندم به انبار برادر دیگر بودند، به‌ناگاه به هم برخوردند.

آن‌دو پس از یک مکث طولانی متوجه حادثه‌ای که در طی سالیان گذشته به‌وقوع می‌پیوست شدند.

دو برادر، کیسه‌های گندم را بر زمین نهادند و همدیگر را در آغوش کشیدند



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


داستان کوتا،عاشقانه،داستان تنهایی،داستانک،داستان،داستان کوتاه و شیرین و طنز،مسابقه داستان کوتاه

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید