عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 02 تیر 1395
بازدید : 202
نویسنده : dastanak1

امروز سوار يه تاكسى شدم

صد متر جلو تر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود
راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد
چند ثانيه گذشت
راننده تاكسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه
خانم مسافر: ممنون
راننده تاكسى : لباتون رو برجسته كرده
خانم مسافر سايه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پايينُ لباشو رو به آينه غنچه كرد.
خانم مسافر: واقعاً؟؟!
راننده تاكسى خنديد با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفتُ نگاه كرد
راننده تاكسى : با رنگِ لاكتون سِت كردين؟! واقعاً كه با سليقه اين تبريك ميگم.           

خانم مسافر:واى ممنونم..چه دقتى معلومه كه آدمِ خوش ذوقى هستين
تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن..
موقع پياده شدن راننده ى تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافرُ گفت هرجا خواستى برى،اگه ماشين خواستى زنگ بزن به من..
خانم مسافر كارت رو گرفت يه چشمكِ ريزى هم زد و رفت..
اينُ تعريف نكردم  كه بخوام بگم خانم مسافر مشكل اخلاقى داشت يا راننده تاكسى...
فقط ميخواستم بگم..
تويه اين چند دقيقه ممکنه کمتر کسی  از ما به ذهنش رسيده باشه
كه راننده ى تاكسى هم يك خانم بود..


ما با تصوراتی كه تويه ذهنِ خودمونِ  قضاوت ميكنيم.


تاریخ : چهارشنبه 02 تیر 1395
بازدید : 260
نویسنده : dastanak1

فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.

شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : ""اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید""
غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند.

 

 

 

استاد به شاگرد گفت:
"" همه انسانها قدرت  انتقاد  دارند ولی جرات  ‏اصلاح  نه "...


تاریخ : شنبه 02 آبان 1394
بازدید : 230
نویسنده : dastanak1

حاجی حسینم


تاریخ : پنج‌شنبه 18 تیر 1394
بازدید : 444
نویسنده : dastanak1

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»گفت:....
 

می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!


تاریخ : جمعه 18 اردیبهشت 1394
بازدید : 1199
نویسنده : dastanak1

زنجیر عشق داستان کوتاه و خواندنی

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.

 

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: «من چقدر باید بپردازم؟»

 

و او به زن چنین گفت: «شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهی ات رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!»

 

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارش رو بیاره، زن از در بیرون رفته بود، در حالی که بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: «شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یک نفر هم به من کمک کرد، همون طور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!».

 

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، در حالی که به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :«دوستت دارم اسمیت، همه چیز داره درست می شه».


تاریخ : پنج‌شنبه 17 اردیبهشت 1394
بازدید : 408
نویسنده : dastanak1

۲۸ می سال ۱۹۳۴ بود. شرایط اقتصادی کانادا و مخصوصا استان انتاریو در وضعیت بحرانی قرار داشت. در این زمان در یکی از مزارع انتاریو, زن و شوهری صاحب ۵قلوی کاملا سالم شدند که باعث شگفتی همه ی مردم شده بود و به نوعی در زمان خودش بی سابقه می نمود.

 

زنده ماندن این نوزادان حیرت همه را برانگیخته بود و در آن زمان حتی کسی فکرش را هم نمی کرد که زنی بتواند در یک زایمان ۵ فرزند به دنیا آورد. حتی امروزه هم دیدن ۵قلوها می تواند باعث شگفتی خیلی از ما شود.

شاید انتظار داشته باشید که داستان زندگی آنها شیرین و خاطره انگیز باشد ولی اینگونه نبود. مادر و پدر ۵قلوها الزیر و اولیوا نام داشتند و هرگز فکرش را نمی کردند که روزی فرزندانشان را از آنها جدا خواهند کرد. این کودکان هیچ اشتباهی مرتکب نشده بودند جز اینکه تبدیل به نمادی از سرگرمی و امید در دوران رکود بزرگ شده بودند.

 

رکود بزرگ اقتصادی از سال ۱۹۲۹ آغاز شده بود و تا اواخر ۱۹۳۰ هم ادامه داشت و تمام کشورهای دنیا از جمله کانادا هم با آن دست و پنجه نرم می کردند و همین موضوع دلیلی شد تا به این ۵ قلوها از جنبه ی درآمدزایی نگاه کنند.

سسیل,امیلی,ماری, آنت و وون تحت سرپرستی مقامات انتاریو قرار گرفتند و در موزه ای به نام ” ۵قلوها ” به نمایش عموم گذاشته شدند و از طریق جذب توریست توانستند میلیون ها دلار برای دولتمردان انتاریو درآمد داشته باشند ولی هیچوقت اجازه نداشتند با والدین خودشان ملاقاتی داشته باشند.

نتیجه ی این کار برای دخترها چیزی جز الکلی شدن, اختلال دوقطبی و شخصیتی به همراه نداشت.

در سال ۱۹۹۷ جمعی از زنان تصمیم گرفتند بابت این جنایت از دولتمردان انتاریو شکایت کنند.

 

در حال حاضر فقط سسیل و آنت در قید حیات هستند.


تاریخ : دوشنبه 07 اردیبهشت 1394
بازدید : 446
نویسنده : dastanak1
داستان کوتاه خواستگاری
 
پسری با اخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری رفت.
پدر دختر رو به پسر کرد و گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمیدهم.

چندی بعد پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر رفت ، پدر دختر با ازدواج موافقت کرد و در مورد اخلاق پسر گفت : انشاءالله خدا او را هدایت میکند.

دختر گفت: پدر، مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟

تاریخ : دوشنبه 07 اردیبهشت 1394
بازدید : 407
نویسنده : dastanak1

تبلیغ کوکاکولا یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه

بازگشت . دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟» وی

جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و

فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی

دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین

سه پوستر زیر را طراحی کردم: پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته

در بیان بیهوش افتاده بود. پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را

نشان می داد. پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد. پوستر

ها را در همه جا چسباندم.» دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟» وی

جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها

ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.!!!!


تاریخ : دوشنبه 24 فروردین 1394
بازدید : 403
نویسنده : dastanak1

طرز تفكر خرچنگي چيست؟ آيا مي دانستيد اگر چند خرچنگ را حتي در جعبه اي رو باز قرار دهيد، باز هم همان جا باقي مي مانند و از جعبه خارج نمي شوند؟ با وجود اينكه خرچنگ ها مي توانند به راحتي از جعبه بالا بخزند و آزاد شوند! اين اتفاق نمي افتد، زيرا طرز تفكر خرچنگي به آنها اجازه چنين كاري نمي دهد و به محض آنكه يكي از خرچنگ ها بخواهد به سمت بالاي جعبه برود، خرچنگي ديگر آن را پايين مي كشد و به اين ترتيب، هيچ يك از آنان نمي تواند به بالاي جعبه برسد و آزاد شود. همه آنها مي توانند آزاد شوند؛ اما سرنوشتي كه در انتظار تك تك آنهاست، مرگ است! اين مطلب در مورد انسان هاي حسود نيز مصداق دارد. آنها هيچگاه نمي توانند در زندگي شان پيشرفت كنند و ديگران را نيز از موفقيت باز مي دارند. حسادت، نشانه اي از ضعف اعتماد به نفس است. هر چند اين خصيصه اي همگاني است، اما وقتي حسادت، بخشي از خصايص يك ملت شود، به معضلي بزرگ تبديل خواهد شد. در آن صورت، اين حسادت همگاني، نتايج فاجعه آميزي در پي خواهد داشت، زيرا باعث تباهي تمام افراد آن ملت يا كشور مي شود.


تاریخ : دوشنبه 24 فروردین 1394
بازدید : 444
نویسنده : dastanak1

خردمندي نزديك راه خروجي روستاي خود نشسته بود كه مسافري به سويش آمد و پرسيد: «من از روستاي قبلي ام نقل مكان كرده ام و اكنون به اينجا رسيده ام. اهالي اينجا چگونه مردمي هستند؟» خردمند از او پرسيد: «مردم روستاي تو چگونه بودند؟» مسافر گفت: «آنان تنگ نظر، گستاخ و بي رحم بودند». خردمند گفت: «مردم اين روستا هم از همان قماش هستند.»

پس از مدتي مسافر ديگري آمد و همان سوال را مطرح كرد و خردمند نيز از او پرسيد: «اهالي روستاي تو چگونه مردمي بودند؟» مسافر در پاسخ گفت: «بسيار مهربان، مودب و خوب بودند.» و خردمند به وي گفت: «مردم اين روستا هم همان گونه هستند.»

ما به جهان، آن گونه كه دوست داريم مي نگريم، نه آن گونه كه به راستي هست. اغلب رفتار ديگران نسبت به ما، انعكاس رفتار خودمان با آنان است. اگر انگيزه هايمان در رفتار با آنان مثبت و خوب باشد، مي توانيم فرض كنيم كه انگيزه هاي آنان نيز نسبت به ما خوب و مثبت است و اگر قصد و نيت ما نسبت به آنان بد باشد، همواره فكر مي كنيم كه قصد و نيت آنان نيز نسبت به ما بد است.


داستان کوتا،عاشقانه،داستان تنهایی،داستانک،داستان،داستان کوتاه و شیرین و طنز،مسابقه داستان کوتاه

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران