عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 08 فروردین 1394
بازدید : 245
نویسنده : dastanak1
 

حکایت عیدی گرفتن آقای سرلک از فرزندان و همسرش

پسرها و دخترهای آقای سرلک رفته بودند سرکار . پدر خانم آقای سرلک هم عمرش را داده بود به شما و ارث و میراثش را به خانم آقای سرلک . همین بود که وضع همه ی اهل خانه توپ توپ شده بود شب عیدی و آقای سرلک امیدوار بود که خرجی نداشته باشد و تازه عیدی هم بگیرد .

آقای سرلک کارمند یکی از شرکت های بیمه بود. سی و پنج سال سابقه داشت و هنوز بازنشسته نشده بود. اصلاً برای این سر سی سال بازنشسته نشده بود که کارمند شرافتمندی بود. در تمام این سی و پنج سال هرگز نشده بود که زد و بندی بکند. حتی زمانی که بازرس تصادفات بود وقتی برادرزنش تصادف کرد و می خواست تصادف قبلی اش را هم بچپاند به این تصادف آخری و پول قلنبه بگیرد از بیمه ، سرلک کاری نکرد  و از همان موقع میانشان شکراب شده بود و حالا دوازده سال از این قهر می گذشت.

بیست سال پیش هم خواهرش برای زایمان رفت یک بیمارستان خصوصی خوابید و بعد که فارغ شد و آقای سرلک و زنش و بچه ها برای دیدن و تقدیم چشم روشنی رفته بودند منزل عمه ی بچه های آقای سرلک، همشیره از آقای سرلک خواست که یک جوری یک بیمه ی تکمیلی برایش جور کند و آقای سرلک گفت که نمی شود و با خواهرش هم از همان موقع قهر بود. بیچاره آقای سرلک بانی قهرها نبود. حتی روحش هم خبر نداشت که فامیل می خواهند حالش را بگیرند. بعد از داستان دوازده سال پیش برادرزنش، دو سه ماهی تماسی وجود نداشت تا عروسی خواهرزاده ی خانم سرلک.  توی عروسی آقای سرلک رفت طرف برادرزن و سلام و علیک کرد و جوابی نشنید. توی عروسی تنها افتاد. تک تک مهمان ها که البته فامیل خانم سرلک بودند، خودشان را کنار می کشیدند و تحویلش نگرفتند که نگرفتند.

آقای سرلک بیچاره توی فامیل زنش و توی فامیل خودش معروف شده بود به یک آدم یُبس. آدمی که خیرش به کسی نمی رسد. خانم آقای سرلک سر داستان دوازده سال پیش برادرش خیلی ناراحت نشد. چون بیست سال پیش هم چنین برنامه ای برای خواهر شوهرش پیش آمده بود ، نمی توانست جانب برادرش را بگیرد، آن وقت مجبور بود در مورد بیست سال پیش هم اظهارنظر کند.

حالا بعد از سی و پنج سال کار در بیمه ، آقای سرلک یک آپارتمان 90 متری داشت توی بهارشیراز که هنوز اقساط وامش تمام نشده بود آن هم با ارثیه ی مختصری که پانزده سال پیش بعد از فوت پدر گیرش آمده بود .  تازه سه دانگش را هم به نام همسر گرامی کرده بود. یک پراید مدل 79 هم داشت که دیگر بچه ها سوارش نمی شدند. خانم سرلک با ارثیه اش یک ماشین خوب خریده بوده و نهصد و سی میلیون بقیه را هم گذاشته بود بانک تا سر فرصت تصمیمی بگیرد.

عاطفه دختر بزرگشان که حالا نزدیک سی سالش بود و هنوز شوهر نکرده بود درس پرستاری خوانده بود و توی یکی از بیمارستان های شهرک غرب کار می کرد و با این سنش سوپروایزر بخش قلب شده بود . پسرش- راستین -هم تازه لیسانس گرافیک گرفته بود و توی یکی از روزنامه های تازه تأسیس دبیر بخش هنری شده بود و حقوق خوبی می گرفت. ریما دختر آخرشان هنوز دانشجو بود. دانشجوی موسیقی و شانسش زده بود و به عضویت یکی از بندهای موسیقی معروف در آمد.

آستانه ی نوروز امسال، همه وضعشان توپ توپ شده بود و آقای سرلک از همه بی پول تر. هفت ماه پیش یعنی سه ماه قبل از فوت پدرزن آقای سرلک، خانم دستور داده بود که خانه باید تعمیر اساسی بشود و آقای سرلک بیست میلیون تومانی توی خرج افتاده بود و ناچار بود تا هشت شب بماند توی اداره که هم قرض هایش را بدهد، و هم  این که چند ماه مانده به بازنشستگی خودخواسته با حقوق بالاتر، بازنشسته شود.

با این احوال آقای سرلک می توانست بقیه ی عمر را استراحت کند و غصه ی پول را هم نخورد. آقای سرلک رازی داشت که همسرش و فرزندانش نمی دانستند . اما داستان طور دیگری پیش رفت.

راستین و ریما و عاطفه سه روز به عید دست پدرشان را گرفتند و به بازار رفتند. گفتند که می خواهند برای بابا عیدی بخرند. خانم سرلک همراهیشان نکرد. با دو تا از دوستانش رفت، یک ویلای ارزان قیمت توی شمال ببیند. آقای سرلک گفته بود که حالا واجب نیست ، اما خانم سرلک کار خودش را می کرد.

چهارتایی رقتند بازار و برای بابا یک دست کت و شلوار و یک پیراهن و یک کمربند ویک جفت کفش خریدند.

وقتی سوار ماشین عاطفه شدند آقای سرلک خیال می کرد قرار است برگردند خانه ی خودشان، اما همه خواستند بروند ناهار بخورند. عاطفه رفت گران ترین رستوران تهران. معلوم بود که باید آقای سرلک حساب کند. سر میز ناهار راستین به شوخی گفت که حالا بعد از این غذا ،بابا برای همه یتان برنامه دارد!!! می خواهد عیدی بخرد! آقای سرلک هم توی رودربایستی افتاد و ناچار شد سه برابر و نیم پول کت و شلوار و بقیه ی متفرعات را لباس و تبلت و یک ویولون نو بخرد.

ساعت هشت شب شده بود. بچه ها گفتند که وای ! برای مامان چیزی نگرفتیم. رفتند توی طلافروشی و یک سرویس طلا دیدند. گوشواره اش را راستین خرید، انگشتر را ریما و عاطفه هم پول دستبند را داد. معلوم است سینه ریز با آقای سرلک بود. آقای سرلک هم ناچار شد بقیه ی موجودی حسابش را کارت بکشد .

شب موقعی که خواست بخوابد با این که چراغ خاموش بود،  اما کاور کت و شلوار می درخشید و شکلک درمی آورد. هنوز خوابش نبرده بود که عاطفه آمد و در زد. عاطفه گفت که مامان برای روز دوم عید میهمانی گرفته و دایی و بقیه ی فامیل دعوتند و مامان دلش نمی خواهد آقای سرلک آن روز توی خانه بماند. گفت که مامان ویلای شمال را معامله کرده و قرار است همه ی فامیل را بعد از میهمانی روز دوم عید ببرند شمال و تا آخر سیزده هم برنگردند و طبیعی است که آقای سرلک نمی تواند همسفرشان باشد.

آقای سرلک روز دوم عید کت و شلوار عیدی اش را پوشید و رفت خانه ی بهترین دوستش آقای سرابندی. یک برگ چک کشید به مبلغ یک میلیارد و دویست میلیون و داد به سرابندی. نقشه اش را برای سرابندی تعریف کرد . سرابندی دوست دوران بچگی اش بود و حاضر بود هر کاری برای سرلک انجام بدهد. سرابندی مجرد بود و زن سرلک خوش نداشت با او رابطه داشته باشند . آقای سرلک هم همیشه یواشکی می آمد دیدن سرابندی. تاریخ چک را هم گذاشت برای هفدهم فروردین. دوم عید گذشت و همه رفتند شمال و آقای سرلک هم رفت خانه ی سرابندی و حسابی خوش گذراند.

مثل زمان جوانی سینما رفتند. آشپزی کردند، شطرنج بازی کردند و تا نصف شب سریال های عید را می دیدند. ششم عید اداره ها باز شد و آقای سرلک رفت اداره . خبر داشت که آن روز، روز تودیع است. مراسمی برگزار شد و لوح تقدیری دادند و بعد از مراسم آقای سرلک رفت دفتر رئیس کل.

خوش و بش کردند و  از خاطرات گفتند و آقای رئیس کل  دو تا دفترچه ی بانکی به آقای سرلک داد.

یکی با موجودی چهل و دو میلیون حق سنوات این سی و پنج سال و یکی با موجودی یک میلیارد و هفتصد میلیون بابت بیمه ی عمر سی ساله آقای سرلک.

تعطیلات تمام شد و روز نوزدهم فروردین داخل آپارتمان نشسته بودند که زنگ زدند و مأمور کلانتری با حکم جلب آمد و آقای سرلک را برد.

سرابندی چک را برگشت زده بود و زودتر هم آقای سرلک همه ی موجودی دفترچه ی دوم را سکه کرده بود و جای امنی گذاشته بود.

سه ماه توی زندان ماند و هیچ کس دلش نسوخت تا این که برای  عاطفه شوهر پیدا شد. یکی از دکترهای بخش. خجالت می کشیدند بگویند پدرشان زندان است. مامان را وادار کردند آن ماشین خوشگل و آن ویلا را بفروشد و بگذارد روی پولی که توی بانک داشت تا پدر آزاد شود.

روزی که همه آمدند دنبال بابا، آقای سرلک بعد از سی و یک سال احساس قدرت می کرد.

فردای آزادی، مجلس خواستگاری برگزار شد و آقای سرلک رفت سروقت سکه ها.

مانده بود که چطور طعم پیروزی را زیر زبانش نگه دارد ، تازه تمام دارایی زنش هم حالا توی حسابش بود.

منبع:tebyan.net


تاریخ : شنبه 08 فروردین 1394
بازدید : 267
نویسنده : dastanak1

داستان زیبا و آموزنده عشق پسر جوان ساده دل به یک دختر کافر که او را از دین خدا جدا کرد و زندگی اش را تباه کرد

 

جوانی ساده که ناگهان مجذوب دخترکی شد، او نتوانست نگاهش را از وی بردارد، لحظاتی به طور مداوم به او نگاه کرد. عشق دخترک در دل شیخ افتاد. فورا از مناره پایین آمد و بدون اینکه نماز جماعت را برگزار کند، مسجد را ترک کرد و به در خانه دخترک رفت.

 

پس از در زدن، پدر دخترک در را باز کرد. جوان خود را معرفی کرد و ماجرا را گفت او از دخترک صاحب خانه خواستگاری کرد. صاحب خانه هم موافقت خود را اعلام کرد و گفت: با توجه به جایگاه و شهرت شما، بنده هم موافقم ازدواج شما هستم اما مشکلی وجود دارد و آن هم این است که ما کافرهستیم.

 

جوان که فریب شیطان را خورده و کاملا عاشق شده بود فورا گفت: مشکلی نیست. بنده هم کافر می شوم. بلافاصله هم خروج خود از اسلام را اعلام کرد و کافرشد.

 

سپس پدر دخترک گفت: البته قبل از ازدواج باید با دخترم هم دیدار کنی تا شاید او هم شرطی برای ازدواج داشته باشد. جوان موافقت کرد و پیش دخترک رفت. دخترک کافر از جوان خواست که برای اثبات عشق اش به او، جرعه ای شراب بنوشد. جوان که فریب خورده بود فورا پذیرفت و جرعه ای که برایش آورده بودند را خورد.

 

دخترک به خوردن شراب بسنده نکرد و گفت: آخرین شرط من این است که قرآن را جلوی من پاره کنی. جوان که خود را در یک قدمی ازدواج با دخترک می دید، شرط آخر او را هم پذیرفت و بعد از اینکه یک جلد قرآن کریم برایش آوردند، قرآن را مقابل دخترک و پدرش پاره پاره کرد.

 

ناگهان دخترک، عصبانی شد و با فریاد خطاب به جوان گفت: از خانه ما برو بیرون. تو که بخاطر یک دختر به ۳۰ سال نمازت پشت پا زدی، چه تضمینی وجود دارد که مدتی بعد بخاطر یک دختر دیگری به من که تازه وارد زندگی تو شده ام، پشت پا نزنی؟!

 

جوان که ناکام مانده بود، با ناراحتی از خانه دخترک کافرخارج شده و سپس برای همیشه شهر را ترک کرد. این بود سرنوشت جوان بخاطر یک نگاه به نامحرم.


تاریخ : شنبه 08 فروردین 1394
بازدید : 257
نویسنده : dastanak1

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار…و خم و راست شدن،بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که …

هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه ميگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .

خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بلاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .

گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه ميگه این بوتها مال من نیست.

خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.

وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم….

مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت:خب حالا دستکشهات کجان؟

توی جیبت که نیستن. بچه گفت توی بوتهام بودن دیگه!!!!!


تاریخ : شنبه 08 فروردین 1394
بازدید : 289
نویسنده : dastanak1

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد

سپس  از شاگردان خود پرسید که ، آیا این ظرف پر است ؟ و همه دانشجویان موافقت کردند

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد

سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛

سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند

او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند : بله

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد

و گفت : در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم! همه دانشجویان خندیدند

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت : حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست

توپ های گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند ( خدا ، خانواده تان ، فرزندانتان ، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان )

چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند ، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان ، خانه تان و ماشین تان

ماسه ها هم سایر چیزها هستند  مسایل خیلی ساده.

پروفسور ادامه داد : اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان

اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه

به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین

با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابی ها هست همیشه در دسترس باشین

اول مواظب توپ های گلف باشین چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند

موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین بقیه چیزها همون ماسه ها هستند

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت : خوشحالم که پرسیدی

این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست

همیشه در زندگی شلوغ هم جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست!


تاریخ : شنبه 08 فروردین 1394
بازدید : 226
نویسنده : dastanak1

يک سال رئيس بخارا به حج رفت. چون به نزديک عرفات رسيد، درويشي پيش او آمد با پاي برهنه و تاول زده، تشنه و گرسنه به رئيس بخارا گفت: «آيا روز قيامت جزاي من مثل جزاي تو باشد؟»

رئيس جواب داد: «حاشا که خداي عزوجل من را چون جزاي تو دهد، زيرا که من متمول هستم و به فرمان خدا آمدم و تو برخلاف فرمان خدا آمدي.»

 

  قابوسنامه


تاریخ : شنبه 08 فروردین 1394
بازدید : 197
نویسنده : dastanak1
پسرک مادرش را در حال گریه دید. با پاهای کوچکش دوان دوان نزد او رفت و علت گریستنش را جویا شد. مادر جواب داد: عزیزم من برای اینکه یک زن هستم گریه می کنم.

پسرک تعجب کرد و به اتاق خود بازگشت. او هیچگاه نتوانست بفهمد که چرا زن ها گریه می کنند. او دیگر بزرگ شده بود.

روزی در خواب از خدا پرسید: خدای مهربان! چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟ خدا در جواب گفت: من زن ها را به صورت خاصی آفریده ام.

شانه های آن ها را آن قدر قوی خلق کردم که بتوانند بار زندگی را به دوش بکشند و آن قدر نرم که صورت کودکشان را در هنگام آغوش گرفتن، آزار ندهند.

به آنها صبر و تحملی ویژه دادم تا کودکان خود را به دنیا آورند. به آنها توانی دادم تا بتوانند در هر شرایطی حتی در هنگام بیماری از اطرافیان خود مراقبت کنند بدون اینکه شکایتی از زبان آنها جاری شود.

به آنها قلبی رئوف دادم تا بتوانند خطاهای شوهرانشان را ببخشند. به آنها اشک اعطا کردم که در هنگام نیاز از آن استفاده کنند.

فرزندم بدان که زیبایی زن به چهره و لباسی که می پوشد نیست. زیبایی زن در چشمان او نهفته است. چون چشمان زنان که هر از گاهی از اشک تر می شود، دریچه قلب مهربان آنهاست.

 

تاریخ : شنبه 08 فروردین 1394
بازدید : 181
نویسنده : dastanak1

یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.

گدا یک کیسه پر در دست مرد عرب دید. پرسید در این کیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمی‌دهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟

عرب گفت: نان‌ها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشک مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه می‌کنم. گدا گفت : خاک بر سر تو! اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل

 

منبع:داستانهای مثنوی معنوی


تاریخ : شنبه 08 فروردین 1394
بازدید : 182
نویسنده : dastanak1

 

سال نو بر همه آریایی ها مبارک


تاریخ : شنبه 01 فروردین 1394
بازدید : 216
نویسنده : dastanak1

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.


تاریخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393
بازدید : 180
نویسنده : dastanak1

چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
-
چهل روبل.
-
نه من یادداشت کرده‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
-
دو ماه و پنج روز دقیقا.
-
دو ماه. من یادداشت کرده‌ام، که می‌شود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد.همان‌طور که می‌دانید یکشنبه‌ها مواظب "کولیا" نبوده‌اید و برای قدم زدن بیرون می‌رفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"
یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌های لباسش‌ بازی می‌کرد ولی صدایش در نمی‌آمد.
-
سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه می‌‌گذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌ها باشید. دوازده و هفت می‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌ها، آهان شصت منهای نوزده روبل می‌ماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌اش می‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌های عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
-...
و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزش‌تر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌ها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بی‌مبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بی‌توجهی شما باعث شد کلفت‌خانه با کفش‌های "وانیا" فرار کند. شما می‌بایست چشم‌هایتان را خوب باز می‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌گیرید. پس پنج تای دیگر کم می‌کنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:

   من نگرفتم.
-
اما من یادداشت کرده‌ام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی می‌ماند.
چشم‌هایش پر از اشک شده بود و چهره‌عرق کرده‌اش رقت‌آور به نظر می‌رسید. در این حال گفت:
-
من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
-
دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم می‌کنیم. می‌شود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
-
متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
-
چرا گفتی متشکرم؟
-
به خاطر پول.
-
یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه می‌گذارم و دارم پولت را می‌خورم!؟ تنها چیزی که می‌توانی بگویی همین است که متشکرم؟!
-
در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
-
آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه می‌زدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل می‌دهم. همه‌اش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بی‌رحمانه‌ای که با او کرده‌ بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
-
متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت می‌شود زورگو بود


داستان کوتا،عاشقانه،داستان تنهایی،داستانک،داستان،داستان کوتاه و شیرین و طنز،مسابقه داستان کوتاه

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران