عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 11 آذر 1395
بازدید : 246
نویسنده : dastanak1

هر وقت میخواهيم با سيد برويم توي شهر قدمي بزنيم ، يکي دو

نفر جلوترمي روند تا اگر بوي کباب شنيدند خبرش کنند. حساسيت

دارد به بوي کباب ،خيلي حالش بد مي شود!!. يک بار خيلي اصرار

کرديم که چرا؟

گفت:«اگر در ميدان مين بودي و به خاطر اشتباهي،مين فسفري

عمل مي کرد و دوستت براي اينکه معبر و عمليات لو نرود ، آن را

مي گرفت زير شکمش و ذره ذره آب مي شد و حتي داد وفریادهم

نمي زد و ازاين ماجرا فقط بوي بدن کباب شده توي فضا مي ماند،

تو به اين بو حساس نمي شدي؟»

 



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


داستان کوتا،عاشقانه،داستان تنهایی،داستانک،داستان،داستان کوتاه و شیرین و طنز،مسابقه داستان کوتاه

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران