عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 28 آبان 1393
بازدید : 122
نویسنده : Hadi

ميگويند حدود 700 سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند.

پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!

کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!!

مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...

کارگرها حکمت اين کار بيهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟!

معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم...

اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
شيطون بلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
وقتي سايه هاي بوي انسانيت نمي دهند


همان بهتر كه سايه اي بالاي سرم نباشد


اينجا براي حوا بودن آدم كم است.....

[Comment_Avator]
شيطون بلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
وقتي سايه هاي بوي انسانيت نمي دهند

همان بهتر كه سايه اي بالاي سرم نباشد

اينجا براي حوا بودن آدم كم است.....


داستان کوتا،عاشقانه،داستان تنهایی،داستانک،داستان،داستان کوتاه و شیرین و طنز،مسابقه داستان کوتاه

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران