عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 18 دی 1392
بازدید : 243
نویسنده : dastanak1

زمستان آمد...

اینجا هوای نبودن ها سرد تر از هوای شهر است...

شهر تو را نمیدانم اما اینجا را برف در آغوش کشیده...

وقتی به نفسهای گرم اهالی شهر نگاه میکنم حس میکنم وجودشان نیز به گرمی نفسهایشان است...

اما... 

این تنها یک حس لامسه اشتباه است...

مردم همگی سردند.....


تاریخ : چهارشنبه 18 دی 1392
بازدید : 199
نویسنده : dastanak1

وقتی که میگـــــــی

دیگه برای همیـــــشه فراموشــش کردی و هیچ احتــیاجی بهـــش نداری

و تمام بد و بیـــراهه های دنیا رو نصیـــبش میکنی

دقیقا همـــون زمانیه که

بیشتر از همیشه دلت براش تنگ شده


تاریخ : شنبه 14 دی 1392
بازدید : 215
نویسنده : dastanak1

حکم کن !

حکم کن هر که دل دارد بیندازد وسط!

تا که ما دل هایمان را رو کنیم!

دل که روی دل بیفتاد عشق حاکم می شود...

پس به حکم عشق بازی می کنیم...

این دل من!

 رو بکن حالا دلت را...دل نداری؟!

پس بزن اندیشه ات را...

رو بکن حالا دلت را...

حکم لازم...

دل سپردن دل گرفتن هر دو لازم...!


تاریخ : پنج‌شنبه 12 دی 1392
بازدید : 214
نویسنده : dastanak1

گاهی دلم میخواد وقتی بغض میکنم خدا از آسمون بیاد پایین اشکامو پاک کنه دستمو بگیره

وبگه:اینجا ادما اذیتت میکنند؟بیا بریم........


تاریخ : دوشنبه 09 دی 1392
بازدید : 272
نویسنده : dastanak1

اگر تو نبودی

 من

 بی دلیل ترین اتفاق زمین بودم

 تو هستی و من....

 محکم ترین بهانه خلقت شدم

 


تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1392
بازدید : 238
نویسنده : dastanak1

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند . و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت می آید، من تنها گوشی هستم  که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت از دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :  " با من بگو آنچه سنگینی سینه ی توست . "  گنجشک گفت : لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت: ماری درون لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا  لانه ات را واژگون کند . آنگاو تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود . خدا گفت" و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته بر دشمنی ام برخواستی . اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.


صفحه قبل1...171819صفحه بعد

داستان کوتا،عاشقانه،داستان تنهایی،داستانک،داستان،داستان کوتاه و شیرین و طنز،مسابقه داستان کوتاه

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران