عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 18 خرداد 1393
بازدید : 187
نویسنده : dastanak1

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد.

حدود هزار نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود.

زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد. از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد. اما...  بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود.

زندانیان به مرگ طبیعی میمردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمیکردند. بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند. آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمیکردند‏ و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند.

 

دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:

 ‏در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده میشد، نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشدند.

هرروز از زندانیان میخواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند یا میتوانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند.

هرکس که جاسوسی سایر زندانیان را میکرد، سیگار جایزه میگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمیشد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند.

تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است.

با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین میرفت.

با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست می یافتند.

با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت.

و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.

 

این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود.


تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393
بازدید : 188
نویسنده : dastanak1


تاریخ : سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393
بازدید : 241
نویسنده : dastanak1

دو دوست پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.یکی از آن ها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد.

دوستی که سیلی خورده بودسخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت:

امروزبهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.

آن دوکنار یکدیگر به راه خود ادامه دادندتا به یک آبادی رسیدند.

تصمیم گرفتند قدری آن جابمانند و کناربرکه آب استراحت کنند.

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید ودر برکه افتاد.دوستش به کمکش شتافت و اورا نجات داد.

بعد از نجات یافتن روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد

امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.

بعد برای دوستش که اورابا تعجب نگاه می کرد این طور توضیح داد:

وقتی کسی مارا می آزارد بهتر است برای فراموش کردن آن راروی شن های صحرا بنویسیم.بادهای بخشش آن را پاک خواهد کرد.

ولی وقتی کسی محبتی  به ما می کند برای از یاد نبردن باید آن راروی سنگ هاحک کرد تا هیچ بادی نتواند آن را پاک کند.


تاریخ : یکشنبه 10 فروردین 1393
بازدید : 229
نویسنده : dastanak1

یه دوست خوب ایمانتو ازت نمی گیره ! ما آدما معمولا ایمان قوی نداریم . پس دنبال یه دوست باشیم که همینو هم ازمون نگیره !

یه دوست خوب عقایدت رو زیر سوال نمی بره ! و کمکت می کنه که باورهات بیشتر و بهتر بشن !

یه دوست خوب بی ارزشی رو ارزش نمی دونه ! بی دینی رو کلاس نمی دونه ! شراب خوری رو فرهنگ نمی دونه !


یه دوست خوب همیشه ازت تعریف نمی کنه ، گاهی ایرادهاتو بهت می گه تا بتونی اونها رو بفهمی و رفع کنی!

یه دوست خوب آبروی تو رو برای حفظ آبروی خودش نمی ریزه ! در واقع از آبروی تو واسه خودش مایه نمی ذاره !


یه دوست خوب راز داره ! رازهای تو رو به دیگران نمی گه و پشت سرت حرف نمی زنه !

یه دوست خوب در شادی و غم با تو هست . نه فقط توی شادی ها !

یه دوست خوب باهات یه رنگه و نه صد رنگ . بهت دروغ نمی گه !

یه دوست خوب کمکت می کنه که به خدا نزدیکتر بشی و امیدوارتر زندگی کنی!

یه دوست خوب یعنی تو ، یعنی من ! به شرطی که بتونیم به خاطر همدیگه خودخواهیمون رو کمتر کنیم !

 


تاریخ : پنج‌شنبه 29 اسفند 1392
بازدید : 313
نویسنده : dastanak1

بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز بهار زندگیتان بی انتها باد سال نو مبارک.


تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1392
بازدید : 222
نویسنده : dastanak1

از توطلب کنم چه را؟

عشق ندیده رفته را؟

عمرنشسته در غم وحرف نخوانده ازنگاه؟

هیچ نخواسته ام زتو نه قصرعشق نه شعرنو..

من که برای یک نظر دیده دوخته ام به تو..

فال به نام توزدم ، توفال خود به نام او..

دراین میان من چه کنم؟

بیا واین فقط بگو...


تاریخ : پنج‌شنبه 24 بهمن 1392
بازدید : 287
نویسنده : dastanak1

زی


تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392
بازدید : 266
نویسنده : dastanak1
قسم به عشق!که رودها باورش کردند آسمانها به وسعتش گرفتند دریاها به حرمتش نخورشیدن  بادها
 
به سوکتش نورزیدند
 
 قسم به یار!که چشمه ها از برایش خون گریستند درختان از فغانش خزان گشتند ستارگان از فروغش
 
خاموش گشتند دل ها به حرمتش نتپیدن
 
قسم به خون!که چشمه ها ت به سرخی اش نجوشیدندابرها به حیثیتش نباریدند قدم ها به مکثش
 
نخرامیدند و جام ها به جلالش رنگ باختند
 
 و بار قسم به عشق،قسم به یار،قسم به خون که عرش را لرزانیدند ملک را نابود کرد و قسم به
 
جام،قسم به می،قسم به مستی عشق،قسم به هستی دل و سر انجام قسم به دوست که عشقم
 
مال اوست

تاریخ : چهارشنبه 09 بهمن 1392
بازدید : 312
نویسنده : dastanak1
تاریخ : پنج‌شنبه 26 دی 1392
بازدید : 188
نویسنده : dastanak1
 
می‌گویند یک روزی هست ..

که چرتکـه دست می‌گیرند و حساب و کتاب می‌کنند ... 
و آن روز تـــو باید تــــاوان آن ‌چه ‌با من کردی را بدهی!
 فقط نمی‌دانم ....
تاوان دادن آن موقع تـــو ، به چه درد من می‌خورد!؟!


داستان کوتا،عاشقانه،داستان تنهایی،داستانک،داستان،داستان کوتاه و شیرین و طنز،مسابقه داستان کوتاه

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران