عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منوی کاربری

:: خوش آمدی : [Login_Name]
:: آخرین ورود:[Login_Date_Last]
:: نام کاربری : [Login_Username]
:: پنل کاربری
:: مشاهده پروفایل
:: ارسال پست جدید
:: ویرایش پروفایل
:: خروج از سایت
تاریخ : چهارشنبه 28 آبان 1393
بازدید : 144
نویسنده : dastanak1

تكاپوي بي وقفه آدمكها را ديدم. ديدم كه به گروههاي چند نفري تقسيم شده و در فضايي تنگ و تار دور هم جمع شده بودند. بالا و پايين مي پريدند و خود را به در و ديوار مي زدند. از خود بيخود مي شدند. عده از آدمكها پايشان را روي دوش بعضي ديگر گذاشته بودند. نبرد نابرابر سنگ و گلوله و دستهايي كه به سهت آسمان بلند بود را ديدم.

انگار آن پايين خيلي ترسناك بود. بعد از آن تمام تلاشم را به كار بردم. خيلي سخت بود، اما توانستم.

حالا كه پرواز را ياد گرفتم، هميشه نگرانم مبادا به دنياي آدمكها سقوط كنم.



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


داستان کوتا،عاشقانه،داستان تنهایی،داستانک،داستان،داستان کوتاه و شیرین و طنز،مسابقه داستان کوتاه

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران