عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
آدم به اطراف نگاهی انداخت. حوّا را دید که از دور می آمد ... سلانه سلانه
دست ها را گذاشت پشت و به سمت حوّا رفت .
« میدانی آدم ؟ اینجا اصلا چیز جالبی ندارد . دلم میگیرد »
آدم لبخند زد و مشتش را سمت حوّا گرفت
«بیا عزیزم . اینها را برای تو جمع کردم » و سنگریزه ها را توی مشت حوّا ریخت .
دوتایی به غروب افتاب خیره شدند و
آدم تمام دنیا را به حوّا هدیه کرد.
مطالب مرتبط با این پست :
RSS
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید