عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393
بازدید : 237
نویسنده : Hadi

دو دوست پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.یکی از آن ها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد.

دوستی که سیلی خورده بودسخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت:

امروزبهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.

آن دوکنار یکدیگر به راه خود ادامه دادندتا به یک آبادی رسیدند.

تصمیم گرفتند قدری آن جابمانند و کناربرکه آب استراحت کنند.

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید ودر برکه افتاد.دوستش به کمکش شتافت و اورا نجات داد.

بعد از نجات یافتن روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد

امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.

بعد برای دوستش که اورابا تعجب نگاه می کرد این طور توضیح داد:

وقتی کسی مارا می آزارد بهتر است برای فراموش کردن آن راروی شن های صحرا بنویسیم.بادهای بخشش آن را پاک خواهد کرد.

ولی وقتی کسی محبتی  به ما می کند برای از یاد نبردن باید آن راروی سنگ هاحک کرد تا هیچ بادی نتواند آن را پاک کند.



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


داستان کوتا،عاشقانه،داستان تنهایی،داستانک،داستان،داستان کوتاه و شیرین و طنز،مسابقه داستان کوتاه

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران