عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منوی کاربری

:: خوش آمدی : [Login_Name]
:: آخرین ورود:[Login_Date_Last]
:: نام کاربری : [Login_Username]
:: پنل کاربری
:: مشاهده پروفایل
:: ارسال پست جدید
:: ویرایش پروفایل
:: خروج از سایت
تاریخ : چهارشنبه 28 آبان 1393
بازدید : 144
نویسنده : dastanak1

یک روز صبح بودا در میان مریدانش نشسته بود که مردی به آن ها نزدیک شد.

پرسید: خدا وجود دارد؟ بودا پاسخ داد : بله ، خدا وجود دارد.

پس از ناهار ، مرد دیگری ظاهر شد. پرسید خدا وجود دارد؟ بودا پاسخ داد : نه ، خدا وجود ندارد.

عصر همان روز ، مرد سومی همین پرسش را از بودا کرد،و پاسخ بودا این بود: باید خودت تصمیم بگیری.

یکی از مریدان گفت : استاد ، این که نابخردانه است. چگونه ممکن است به یک پرسش سه پاسخ متفاوت بدهید؟

بودا پاسخ داد:چون اشخاص متفاوت بودند. هرکس به شیوه خود به خداوند نزدیک می شود : برخی با قطعیت ، برخی با انکار و برخی با تردید.



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


داستان کوتا،عاشقانه،داستان تنهایی،داستانک،داستان،داستان کوتاه و شیرین و طنز،مسابقه داستان کوتاه

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران