عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ : جمعه 18 ارديبهشت 1394
بازدید : 989
نویسنده : Hadi

زنجیر عشق داستان کوتاه و خواندنی

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.

 

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: «من چقدر باید بپردازم؟»

 

و او به زن چنین گفت: «شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهی ات رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!»

 

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارش رو بیاره، زن از در بیرون رفته بود، در حالی که بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: «شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یک نفر هم به من کمک کرد، همون طور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!».

 

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، در حالی که به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :«دوستت دارم اسمیت، همه چیز داره درست می شه».



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه ,
تاریخ : پنج شنبه 17 ارديبهشت 1394
بازدید : 224
نویسنده : Hadi

۲۸ می سال ۱۹۳۴ بود. شرایط اقتصادی کانادا و مخصوصا استان انتاریو در وضعیت بحرانی قرار داشت. در این زمان در یکی از مزارع انتاریو, زن و شوهری صاحب ۵قلوی کاملا سالم شدند که باعث شگفتی همه ی مردم شده بود و به نوعی در زمان خودش بی سابقه می نمود.

 

زنده ماندن این نوزادان حیرت همه را برانگیخته بود و در آن زمان حتی کسی فکرش را هم نمی کرد که زنی بتواند در یک زایمان ۵ فرزند به دنیا آورد. حتی امروزه هم دیدن ۵قلوها می تواند باعث شگفتی خیلی از ما شود.

شاید انتظار داشته باشید که داستان زندگی آنها شیرین و خاطره انگیز باشد ولی اینگونه نبود. مادر و پدر ۵قلوها الزیر و اولیوا نام داشتند و هرگز فکرش را نمی کردند که روزی فرزندانشان را از آنها جدا خواهند کرد. این کودکان هیچ اشتباهی مرتکب نشده بودند جز اینکه تبدیل به نمادی از سرگرمی و امید در دوران رکود بزرگ شده بودند.

 

رکود بزرگ اقتصادی از سال ۱۹۲۹ آغاز شده بود و تا اواخر ۱۹۳۰ هم ادامه داشت و تمام کشورهای دنیا از جمله کانادا هم با آن دست و پنجه نرم می کردند و همین موضوع دلیلی شد تا به این ۵ قلوها از جنبه ی درآمدزایی نگاه کنند.

سسیل,امیلی,ماری, آنت و وون تحت سرپرستی مقامات انتاریو قرار گرفتند و در موزه ای به نام ” ۵قلوها ” به نمایش عموم گذاشته شدند و از طریق جذب توریست توانستند میلیون ها دلار برای دولتمردان انتاریو درآمد داشته باشند ولی هیچوقت اجازه نداشتند با والدین خودشان ملاقاتی داشته باشند.

نتیجه ی این کار برای دخترها چیزی جز الکلی شدن, اختلال دوقطبی و شخصیتی به همراه نداشت.

در سال ۱۹۹۷ جمعی از زنان تصمیم گرفتند بابت این جنایت از دولتمردان انتاریو شکایت کنند.

 

در حال حاضر فقط سسیل و آنت در قید حیات هستند.



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه ,
تاریخ : دو شنبه 7 ارديبهشت 1394
بازدید : 217
نویسنده : Hadi
داستان کوتاه خواستگاری
 
پسری با اخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری رفت.
پدر دختر رو به پسر کرد و گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمیدهم.

چندی بعد پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر رفت ، پدر دختر با ازدواج موافقت کرد و در مورد اخلاق پسر گفت : انشاءالله خدا او را هدایت میکند.

دختر گفت: پدر، مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه ,
تاریخ : دو شنبه 7 ارديبهشت 1394
بازدید : 225
نویسنده : Hadi

تبلیغ کوکاکولا یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه

بازگشت . دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟» وی

جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و

فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی

دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین

سه پوستر زیر را طراحی کردم: پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته

در بیان بیهوش افتاده بود. پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را

نشان می داد. پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد. پوستر

ها را در همه جا چسباندم.» دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟» وی

جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها

ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.!!!!



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه ,

داستان کوتا،عاشقانه،داستان تنهایی،داستانک،داستان،داستان کوتاه و شیرین و طنز،مسابقه داستان کوتاه

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 8
بازدید ماه : 34
بازدید کل : 60397
تعداد مطالب : 185
تعداد نظرات : 16
تعداد آنلاین : 1

RSS

Powered By
loxblog.Com